محمد بن حسين البيهقي
470
تاريخ بيهقى ( فارسي )
ماليده شد و از لشكر وى بسيار كشته آمد و خوارزمشاه را تيرى رسيد و ناتوان شد و ديگر شب را 1 فرمان يافت و خواجه [ احمد ] عبد الصّمد ، رحمه اللّه ، آن مرد كافى داناى به كار آمده 2 پيش تا 3 مرگ خوارزمشاه آشكار شد 4 ، با على تگين در شب صلحى بكرد و على تگين آن صلح را سپاس داشت و ديگر روز آن لشكر و خزائن و غلامان سرايى 5 را برداشت و لطائف الحيل 6 به كار آورد تا بهسلامت بخوارزم بازبرد - ، رحمة اللّه عليهم اجمعين ، چنان كه بيارم چگونگى آن بر جاى خويش . و من كه بو الفضلم كشتن قائد ملنجوق را [ به ] تحقيق 7 تر از خواجه احمد عبد الصّمد شنودم در آن سال كه امير مودود 8 به دنبور 9 رسيد و كينهء امير شهيد 10 بازخواست و بغزنين رفت و بتخت ملك بنشست و خواجه احمد را وزارت داد ، و پس از وزارت ، خواجه احمد عبد الصّمد اندك مايه روزگار بزيست و گذشته شد ، رحمة اللّه عليه . يك روز نزديك اين خواجه نشسته بودم - و به پيغامى رفته بودم و بوسهل زوزنى هنوز از بست درنرسيده بود - مرا گفت : خواجه بوسهل كى رسد ؟ گفتم : خبرى نرسيده است از بست ، و لكن چنان بايد كه تا روزى ده 11 برسد . گفت : امير ديوان رسالت به دو خواهد سپرد ؟ گفتم : « كيست ازو شايستهتر ؟ به روزگار امير شهيد ، رضى اللّه عنه ، وى داشت . » تا حديث بحديث خوارزم و قائد ملنجوق رسيد و از حالها مىبازگفتم ، به حكم آنكه در ميان آن بودم . گفت : همچنين است كه گفتى ، و همچنين رفت ، امّا يك نكته معلوم تو نيست و آن دانستنى است . گفتم : اگر خداوند بيند 12 ، بازنمايد كه بنده را آن به كار آيد - و من مىخواستم كه اين تاريخ بكنم ، هر كجا نكتهيى بودى در آن آويختمى 13 - چگونگى حال قائد ملنجوق از وى بازپرسيدم ، گفت : « روز نخست كه خوارزمشاه مرا كدخدايى داد ، رسم چنان نهاد كه هر روز من تنها پيش او شدمى و بنشستمى و يكدو ساعت ببودمى . اگر آواز دادى كه بار دهيد ، ديگران درآمدندى . و اگر مهمّى بودى يا نبودى بر 14 من خالى كردى 15 و گفتى دوش چه كردى و چه خوردى و چون خفتى كه من چنين كردم . با خود گفتمى : اين چه هوس است كه هر روزى خلوتى كند ؟ تا يك روز به هرات بوديم ، مهمّى بزرگ در شب